چند داستان کوتاه

 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی‌ جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی‌جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی‌که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی‌جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند "خدایا شکر"

 

ادامه نوشته

3 داستان کوچولو

 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

 

 

 

ادامه نوشته

توافق

481680_315472108575873_1115852707_n.jpg

قشنگ کوچک

گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ...
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

خدای تنها

یکی بود یکی نبود

یک مرد بود ، که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود.
زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود.
مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.
خدا گفت : شما را دوست دارم . پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه می کرد ، مرد  را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید.
خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .
مرد خندید.
خدا به زن گفت: به دستهای تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد ، زیبا کنی.
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود.
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد .دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا  پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد. پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند.
مرد او را دید . کنارش نشست و  دستهایش را  به سوی آسمان بلند کرد.           
خدا دستهای آنان را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.
خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند .
مرد گل را به دست زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود.                                         
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را  در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.
مرد زن را دید که می خندد و کودکش را دید که شیر می نوشد.
بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت.
خدا شوق مرد را دید و خندید.
وقتی خدا خندید ، پرنده  بازگشت و بر شانه مرد نشست.
خدا گفت:با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد. راست بگویید تا راستگو باشد. گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابلای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.
خدا همه چیز و همه جا را می دید.
خدا دید که در زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است  که خیس نشود.
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید  شاخه گلی را می کارد.
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود چون دیگرغیر از او هیچکس  تنها نبود...

دل آدم

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.
یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.خدا... دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش. آدم دوباره آدم شد.
ولی امان از دست این آدم.دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش.
ولی مگه این آدم , آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون. دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه دیگه... خدا گفت... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه.آدم دراز به دراز چشمش به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجایش بس که از دست آدم ناراحت بودیه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه... بسه.
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید... یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد.
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد.
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد....
خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید.چرخید و چرخید.آسمون رعد زد و برق زد.دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفت و شد و یه فرشته? با چشای سیاه مثه شب آسمون? با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل? اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم.آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر.
پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند.تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.سینشو چسبوند به سینه آدم.خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.آدم با چشاش می خندید.فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.
خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاشت...

گارگاه مارها

به تازگی تصاویری از یک کارگاه تولید کیف از پوست مار منتشر شده که شاید دیدن آن باعث شود علاقه مندان به این دست محصولات دیگر به سراغ آن نروند.

در روستایی در اندونزی کارگاهای بسیاری وجود دارند که در آنها از پوست مارها برای تولید کیف و کفش استفاده می شود.

رویترز به تازگی گزارشی از یکی از این کارگاه ها که در آنها انبوه ماره های مرده را به کیف تبدیل می کنند به نمایش گذاشته می شود.
ادامه نوشته

بدون شرح

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... 

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم... 

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا... 

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...

پسر خاله

عاشق پسر خاله کلاه قرمزی ام

رفته یه کیک مسموم رو تنهایی خورده بود تا بقیه مریض نشن!!!!!!

بهش گفتن خوب چرا ننداختیش دور؟گفته:مگه چیه خوب مورچه ها میخوردن

به مورچه که نمیشه سرم وصل کرد!!!!!!!!!!!

این یعنی آخر معرفت.

حالت های چشم دانشجویان سر کلاس

هنگام درس دادن استاد سر کلاس :


(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)

وقتی استاد خبر امتحان رو میده :

(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)

موقع امتحان:

(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)

وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری:

(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)

وقتی که نمره ها رو میزنن :
(͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏)‬             

پر معنی ترین شعر

چند بیت از هر شاعری که به نظرت بهترین شعر دنیاست و دوست داری رو بنویس..... 

بخونید و لذت ببرید!!!!!!!!!

قرآن و ریاضی

پديده بى نظيرى که در قرآن وجود دارد، در هيچ کتاب نوشته دست بشر يافت نميشود. هر يک از عناصر قرآن داراى ترکيبى است رياضى: سوره ها، آيات، لغات، تعداد حروف، تعداد کلمات هم خانواده، تعداد و انواع اسم هاى الهى، همگى داراى ترکيبى خاص هستند.

براى اولين بار در تاريخ، ما کتابى داريم با اثبات نويسندگى الهى- ترکيب رياضى ماوراء انسانى. عدد نوزده مخرج مشترک سراسر سيتم رياضى قرآن است. اين پديده خصوصا شگفت انگیز است وقتيکه در نظر داشته باشيم (۱) که قرآن در زمان جهالت و نادانى آشکار شد، و (۲) سوره ها و آيات وحى شده از نظر زمان و مکان وحى با هم فاصله بسيارى داشتند.

ابتدا باید بدانیم که چرا عدد مورد توجه خداوند 19 است:

 

ادامه نوشته

چند شوخی کوچولو با خانوم ها البته اگه جنبه داشته باشن!!!!!!!

مردها مثل الکل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند…. ستاد یادآوری فرصت ها به بانوان

 

در زندگی هر دختری یک سوال هست که تا آخر عمر او را همراهی می‌کند . . . . . . . . . . . . . حالا چی بپوشم؟

 

زنها دو وقت گریه می کنن : ۱ – وقتی فریب می خورن ! ۲ – وقتی می خوان فریب بدن!!

 

آدم تا وقتى زن نداره ، فقط زن نداره ، وقتى زن داره ، فقط زن داره !

 

شیطان هرکاری کرد آدم سیب نخورد! رو کرد به حوا گفت : بخور واسه پوستت خوبه !

 

چو هرگز نیابی نشانی ز شوی / ز گهواره تا گور دانش بجوی. ستاد تشویق دختران به درس خواندن

 

نام مرد در موبایل زنها : آشنایى: مرد رویاهام / نامزدى: عشقم / ازدواج: هم نفسم / ۱ ماه بعد: جان دلم / ۲ ماه بعد: سایه سرم / ۳ ماه بعد: شوهرم / ۱ سال بعد: آقا بالاسر / ۲ سال بعد: بخور بخواب / ۳ سال بعد: نره غول / ۴ سال بعد: لندهور / بعد از ۵ سال: مرتیکه نفهم بى شعور، مفت خور نمک به حروم بى چشم و رو!

 

شوهره میاد خونه به زنش می گه: من برای شام دوستمو دعوت کردم خونه مون. زنش می گه: چرا این کار رو کردی؟ ببین خونه چقدر به هم ریخته است، ظرفا کثیفن، هیچی هم برای خوردن تو یخچال نیست. شوهره می گه: می دونم، ولی اشکالی نداره. زنه می گه: اگه می دونی، پس چرا دوستت رو دعوت کردی؟ شوهر می گه: آخه اون زده به سرش بره زن بگیره!

 

نام همسر در موبایل آقایون: بعد١ماه:عزیزم / بعد٢ماه:خانمم / بعد٣ماه: همسرم / بعد١سال:منزل / بعد٢سال: هیتلر / بعد٣سال:عزرائیل / بعد۴سال: unknown

 

دلم دیگر نمی تپبد

 

از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...

 

 

زخمهایی که دوستشان دارم

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره کلبه نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند، مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آن قدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریادهای مادر را شنید، به طرف آن ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد. پاهایش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخم ها را دوست دارم؛ اینها خراش های عشق مادرم هستند.»

پیرمرد خسته و عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

مادرم دلتنگتم

عشق يعنی چه؟

عشق يعنی پر گسستن در هوايه بيشه زار

عشق يعنی پاره پاره کردنه زنجيره تن

عشق يعنی گريه کردن با صدايه مادرم

عشق يعنی آسمانی زيستن

عشق يعنی پرسه در قلبه مادر زدن

عشق يعنی بغض کردن با صدايه مادرم

عشق يعنی خلوته سکوته مادرم

عشق يعنی هستی و ماوايه من

عشق يعنی سبزيه فصله بهار

عشق يعنی يعنی رنگه سبزه بيشه زار

عشق يعنی جا نمازه مادرم

عشق يعنی مشقه شب در پيکرم

عشق يعنی کودکانه زيستن

عشق يعنی فرياده دله بی مادران

عشق يعنی چرخشه نيلوفری بر دوره ياس

عشق يعنی پيچشه تسبحه مادرم

عشق يعنی مردم کردستان من

عشق يعنی يک صدايه آشنا

عشق يعنی نم نمه باران در بوته ها

 

دلتنگی

 

دلتنگم مثل مادر بی سوادی که دلش برای بچه اش تنگ شده است ولی بلد نیست شمارش را بگیرد

من خدا رو دارم


خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:
اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.
اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا
 هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...

ولی همیشه این را بدان

 من، خدا را دارم.

لذت

دختره 4000تا دوست تو صفحه فیس بوکش داره که 3990 تاش پسرن..
( مدلای مختلف کچل کوتوله چاق لاغر یه وری)
بعد تو پروفایلش نوشته:
من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم
.... فکر کنم فقط پی "شبنم" نمیگرده..لامصب
 
 
 
چیزی لذت بخش تر از زدنِ بچه مهمون، دور از چش ننه باباش نیست
 
 
 
تا حالا دقت کردین سر سفره وقتی به طرفت میگی نمکدون و بده ...اول خودش نمک میریزه رو غذاش بعد میدن بهت
 
 
 
سیب تا حالا 3تا کار مهم کرده!!
اول حوا رو گول زد،
بعد نیوتن رو از خواب بیدار کرد،
و در آخر نظر آقای استیو جابز - رئیس کمپانیAppLe - رو به خودش جلب کرد
 
 
 

عشق واقعی

گر عشق این است ، به عاشق نبودنم افتخار می کنم !!!

شنیده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنیدن اینکه فرهاد ها از عشق شیرین ها خود را می کشتند و مجنون ها بخاطر عشق لیلی ها از کار و زندگی می افتادند هیچ گاه به شعف نمی رسیدم و در هیچ یک از این ها عشق الهی را نمی دیدم . هر چند که اطرافیانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما همیشه با افتخار می گفتم : " اگر این اسارت ، عشق است ، من هیچ گاه خواهانِ عشق نیستم . "

عشق در نگاهِ آنها اینگونه بود ، که معشوق را همچون قناری در قفسی حبس می کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزدیکی ِ خود لذت ببرند . شنیدم که عاشقی به معشوقش می گفت : "عزیزم تو مالِ منی!!!!!!! " .

چندین سال برایم اینگونه گذشت . در این مدت از اطرافیانم می پرسیدم عشق چیست ؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتی بود که من از آن می گریختم . تا این که توانستم با عارفی صحبت کنم و با یک برداشت ذهنیِ عالی که قدرت ِ توان بخش عشق را بیان می کرد آشنا شوم .

از او پرسیدم : عشق چیست ؟

گفت :  عشق نیرویی است که اگر بخواهی در وجودِ تو غرق می شود . نیاز به جاری شدن دارد تا تو آن را حس کنی پس تو معشوقی بر می گزینی تا با جاری کردنِ عشقِ درونی ات به او به شعف برسی .

پرسیدم : چرا خیلی ها ، با عشق اسارت می سازند ؟

گفت : عاشق گل هیچ گاه بخاطر ِ علاقه زیادش به گل آن را از بوته جدا نمی کند تا در لیوانِ آبی آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقیقیِ گل آن را در بوته باقی می گذارد تا از رشدِ گل به شعف در آید .

گفتم : اینگونه خیلی سخت است و خیلی از انسانها نمی توانند دوری از معشوق را تحمل کنند !

او گفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند ، زحمتِ گل پروری برخود خرند .

اگر عشق مادرت به تو باعث می شود که همواره او تو را در خانه حبس می کرد تا نکند که از دست بروی تو هیچ گاه رشد نمی کردی . هر چند که برای خودِ او رنجی بزرگ بود .

او به من گفت : " من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگی به فسفر . درست است که اعمالِ ما ، ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل به آن است که سخت تر از دیگران سوخته است . "

سنگ سیاه زمانی به مجسمه ای زیبا مبدل می شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و این گونه است که تو لایق عشق الهی خواهی شد .

گفتم : هر چند که پذیرش این نوع عشق سخت است ، با این حال من با تمامِ وجود آن را می پذیرم .

و او گفت : "برایِ من شنیدنِ این که شن ساحل نرم است کافی نیست می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساس نباشد برای ِ من بیهوده است"

و من از این که پروردگار در قالب یک عارف تعریفِ زیبایی از عشق را به من ارزانی داشت بسیار خوشحالم .

 

رابطه دختر پسر

دخترپسر:


در عصر امروزی انکار رابطه بین پسرو دختر امری محال و دور از واقع بینی است.

 چون ارتباط دختر و پسر یک نیاز عاطفی و روانی است که برای بسیاری از جوانان این

 ارتباط و جلوگیری شدید از آن موجب بروز مشکلات بزرگ روانی شده است همچنین

 تجربه ثابت کرده است که کنترل افراطی در این شکل، موضوعاتی به نتیجه معکوس

 را عاید میکند. البته برخی از جوانان نیز افراط را در پیش میگیرند وتبدیل به افرادی

فاسد میشوند که یک جامعه سالم سعی دارد انهارا از بدنه ی خود جدا سازد ومسلم

 است فردی که از جامعه مطرود باشد از هیچ جنایتی فرو گذار نمی کند. مسائلی

چون وجود خلا عاطفی، مشکلات خانوادگی و عدم ازدواچ برای تمامی اقشار جامعه به این نیاز دامن زده و انکار چنین ارتباطی را غیر ممکن ساخته است پس بهتر است

 به جای افراط یا تفریط، از راه خرد و آگاهی به این روابط جهت دهیم.


از نظر روانشناسی مردان چون به لحظه می اندیشند، اگر با دختری وارد رابطه شوند

 بسیار راحت تر از او قادرند این ارتباط را قطع کنند، اما دختران هر رابطه را به قصد

 تداوم عشق و ایجاد زندگی مشترک برقرار میکنند، بنابراین به راحتی قادر نیستند

رابطه ایجاد شده خود را قطع کنند، به زبان ساده یک دختر تنها زمانی خود را در اختیا

ر فردی قرار میدهد که اورا همسر آینده خود تصور کنند.


دخترانی که از این روابط شکست خورده اند، سرخورده میشوند وحس انتقام و تنفر از

 مردان را در خود تقویت میکنند که این خودسبب ناهجاری فردی و اجتماعی میشود

، پس چاره چیست؟ این است که باید هم پسران و هم دختران به نگاه یک انسان درهم بنگرند و ارزشهای انسانی را فدای خواسته های خود نکنند و بدانند هر

انسانی دارای حریم و حرمتی است که شکستن این حریم و حرمت فرقه چندانی با

قتل انسان ندارد. و همچنان که مرد را نیروی غریزه به سوی جنس مخالف میکشد،

نیروی احساسات و عاطفه نیز زن را برای یافتن تکیه گاهی به سوی مرد می کشاند،

 پس مردان باید بیاموزند که از این احساسات سوء استفاده نکنند و زنان موقعیتی را

فراهم نسازند که یک مرد ناچار باشد به ازدواج تن در دهد.


متاسفانه بسیاری از جوانان تصور میکنند که با چند کلمه صحبت کردن با طرف مقابل

 و برقراری یک عشق مجازی، اجازه دارند تا مسئله ی ازدواج را مطرح کنند، در حالی

 که این پندار غلط است، چرا که هم طرح این موضوع وسیله ی اغفال میشود، و هم

اینکه شناخت در مورد ازدواج دارای ابعاد وسیعی است که باید همه ی آن ابعاد مورد

بررسی و تایید قرار گیرد تا امکان ساختن یک زندگی موفق فراهم شود، پس مهم

نیست از چه راهی آشنا شویم، بلکه مهم این است که اصول کلیدی زندگی موفق را

 در نظر بگیریم وبرای تشکیل زندگی بر عشق های زودگذر و آتشین بسنده نکنیم، و

همچنین لازم است که افراد در روابط خود با دیگران مانند یک فرد سرمایه دار ،همه

سرمایه خودرا به چوب حراج نزنند و در ثانی خودرا چنان وابسته به این روابط نکنند که

 در صورت از هم پاشیدگی رابطه، ضربه ی روحی بزرگی بر آنها تحمیل میشود

 

قسمتی از زندگینامه هژار دانشمند ادیب وفرزانه ی کرد

عبدالرحمن شرفکندی (زادهٔ ۱۳۰۰ در مهاباد – درگذشتهٔ ۵ اسفند ۱۳۶۹ در تهران)، ملقب به هَژار (به کردی: هه‌ژار Hejar، به معنی مسکین و تهیدست) ازنویسندگان و مترجمان و شاعران کرد ایران بود.[۱] هه‌ژار در جمهوری کردستان به همراه ماموستا هیمن به عنوان شاعر ملی کردستان انتخاب شد. وی همچنین در جنبش آزادی خواهی کردستان عراق به رهبری مصطفی بارزانی نیز مشارکت داشت.[۲] از کارهای برجسته او ترجمه کتاب قانون در طب بوعلی سینا از عربی به فارسی، ترجمه رباعیات خیام از فارسی به کردی و فرهنگ کردی به کردی فارسی هه‌نبانه بورینه است. وی در سرودن شعر تحت تأثیر شاعران برجسته کرد مانند احمد خانی، وفایی، ملای جزیری و قادر کویی بود.

 

شاعر، مترجم، ادیب، محقق. تولد: 1300 (ششم شعبان 1339 ق.)، شرفكند مهاباد. درگذشت: 2 اسفند 1369، كرج. عبدالرحمن شرفكندى مشهور و متخلص به «هه‏ژار» است. پدر وى از علماى عصر خود بود. او براى نخستین بار در روستاى شرفكند (بین مهاباد- بوكان) اقدام به تأسیس و تدریس علوم شریعت اسلامى به زبان كردى نمود و طلبه‏هاى دارالعلوم خود را به نوشتن و خواندن متون كردى به ویژه علوم اسلامى و تعلیمات دینى به زبان كردى ترغیب كرد. عبدالرحمن شرفكندى دوران كودكى را در خدمت پدر خود به تحصیل علوم دینى سپرى كرد. در سال 1317 هفده سال بیش نداشت كه پدرش در 56 سالگى دار فانى را وداع گفت و مسئولیت خانواده را بر دوش وى نهاد. شرفكندى براى امرار معاش و تأمین مایحتاج زندگى خانواده ناچار به كار كشاورزى روى آورد و در كنار تلاش روزانه برزگرى، همچنان به تحصیل نیز مى‏پرداخت. و در ضمن به مطالعه آثار شعراى كرد و فارس نیز اشتغال داشت. در اوایل دهه‏ى 1320، در كردستان (سازمان احیاى كردستان) كه بعدها به «ژ- ك» مشهور شد، به وجود آمد. این سازمان در سال 1322 اقدام به تأسیس و نشر مجله‏ى كردى زبان «نیشتمان» (میهن) نمود. «هه‏ژار» از نخستین شماره با این مجله همكارى داشت و نام وى همواره مانند یكى از فعالان كمیته انتشاراتى این مجله به چشم مى‏خورد. وى با جراید دیگر كردى نیز همكارى داشت، همچنین نوشته‏هاى وى نه تنها در جراید جزبى بلكه در ماهنامه‏ى «كوهستان» كه در تهران از سوى یكى از اكراد به نام اسماعیل اردلان منتشر مى‏شد، به چاپ مى‏رسید. در دوران زمامدارى حزب دمكرات و به وجود آمدن جمهورى كردستان «هه‏ژار» به لقب «شاعر ملى كرد» مفتخر شد. پس از تسلط قواى حكومت وقت بر منطقه‏ى مهاباد، «هه‏ژار» آواره شد و از مهاباد به سوى سقز گریخت تا بلكه از راه بانه و پنجوین خود را به كردستان عراق برساند. اما در سقز شناسایى و دستگیر شد و در راه انتقال به زندان بوكان با پیش آمدن فرصتى از چنگ مأموران گریخت و سرانجام خود را به كردستان عراق رساند. آنجا در منزل شیخ لطیف فرزند شیخ محمود حفیدزاده سكنى گزید و سپس به بغداد عزیمت و در آن شهر به كارهایى چون عكاسى و روزنامه‏نگارى پرداخت.

در همان ایام بر اثر ابتلاء به بیمارى سل (در سال 1948 م.) براى معالجه راهى لبنان شد و در بیمارستان مسلولین واقع در جبل لبنان بسترى گردید. دو سال و اندى در بیمارستان ماند تا رفته رفته حالش رو به بهبود گذاشت. به هنگام بازگشت از لبنان، مدتى در منزل یكى از اكراد سوریه ماند و در آنجا ضمن فراگیرى لهجه كردى كرمانجى، اقدام به برگردانیدن كتاب مه‏م‏وزین اثر شاعر كرد، احمد خانى، به لهجه‏ى سورانى نمود. «هه‏ژار» پس از اقامت دو ساله در سوریه راهى مصر شد. از آنجا به شوروى رفت و در باكو به عضویت در آكادمى علوم آذربایجان شوروى درآمد و بخشى از سروده‏ها و اشعارش به تركى در آن دیار انتشار یافت. پس از مدتى اقامت در شوروى از راه بلغارستان بار دیگر به كردستان عراق بازگشت و تا زمان كودتاى ژنرال عبدالكریم قاسم در سال 1958 م. وى همچنان در بغداد به حرفه‏ى عكاسى مشغول بود. پس از كودتاى قاسم و برگشت مصطفى بارزانى، «هه‏ژار» به وى پیوست و به جنگ با عراق پرداخت. از سال 1971 م. كه قرارداد متاركه‏ى جنگ بین عراق و رهبرى جنبش كرد به امضا رسیده «هه‏ژار» به بغداد برگشت و به عضویت در آكادمى علوم كرد درآمد و به خدمات ادبى و فرهنگى پرداخت. دوران آسایش «هه‏ژار» چندان طولانى نبود. آتش جنگى دیگر شعله‏ور شد «هه‏ژار» دیگر بار با بارزانى همراه شد و سرانجام پس از حوادث سال 1975 م. با بارزانى به ایران بازگشت و در عظیمیه‏ى كرج ساكن گردید. «هه‏ژار» با استاد «هیمن» در ایجاد و تأسیس مركز نشر فرهنگ و ادب كرد، انتشارات صلاح‏الدین ایوبى و نشر مجله‏ى كردى «سوره» فعالیت داشت. برخى از آثار عبدالرحمان شرفكندى به این شرح هستند: بوكوردستان (به راه كردستان، دیوان شعر)؛ آله كوك (دیوان شعر)؛ به تى سه ره مه‏ر، خه بیامى (ترجمه رباعیات حكیم عمر خیام به كردى)؛ شه‏رح دیوان مه لاى جزیرى (تفسیر اشعار دیوان ملا جزیرى به شیوه سورانى)؛ شماره قنامه‏ى كوردى(ترجمه شرفنامه بدلیسى به كردى)؛ مه‏م‏وزین خانى (برگردان كتاب شعر مه‏م‏وزین احمد خانى به كردى سورانى)؛ هوزى له بیروكراوى گاوان (عشیره فراموش شده گاوان، ترجمه از عربى به كردى)؛ قانون ابن سینا(در شش جلد، ترجمه از عربى به فارسى)؛ عیرفان به راهبه‏رى ثازادى (ترجمه‏ى عرفان در مقابل آزادى از دكتر على شریعتى)؛ دایه باوه كى خراوه، فه رهه رنگى فارسى به كوردى (ترجمه‏ى فرهنگ دو جلدى عمید)؛ فه رهه نگى كوردى به فارسى (فرهنگ كردى- فارسى در دو جلد)؛ وشه‏ى كوردى له عه ره بى دا (لغات كردى در زبان عربى)؛ ثاله كوك (منتشره از سوى انجمن فرهنگى شوروى)؛ منظومه‏ى سه‏ره‏مه‏ر (به تقلید سگ و مهتاب، چاپ سوریه 1957- م.)؛ ترجمه‏ى تاریخ سلیمانیه (از عربى به فارسى)؛ ترجمه‏ى روابط فرهنگى مصر و ایران (از عربى به فارسى)؛ ترجمه‏ى یك در كنار صفرهاى بى‏پایان (تألیف دكتر على شریعتى، از فارسى به كردى)؛ ترجمه‏ى پدر مادر ما متهیم (تألیف دكتر شریعتى، از فارسى به كردى)؛ ترجمه‏ى آرى این چنین بود برادر (تألیف دكتر شریعتى، از فارسى به كردى). از وى چند اثر چاپ نشده نیز باقى مانده است، مانند: ترجمه‏ى قرآن به زبان كردى، ترجمه‏ى تاریخ اردلان به كردى، نامداران كرد و خاطرات او. عبدالرحمان شرفكندى سرانجام درتقریبا هفتاد سالگى در تاریخ اول اسفند 1369 در كرج درگذشت. پیكر وى در گورستان «بداق سلطان» شهر مهاباد در كنار استاد هیمن به خاك سپرده شد.

لطفا بخونید و عمل کنید

 سلام بجه ها خواهشا اگه این مطلب رو میبینید به بقیه ی همکلاسی هامون بگید بیان و عضو وبلاگ کلاسمون بشن.

 اگه این طوری بمونه وبلاگ خیلی خسته کننده میشه.

لطفا اونایی که این مطلب رو میبینند به بجه های دیگه بگن که نام کاربری و کلمه ی عبور درخواستیشون رو به عنوان نظر واسه این مطلب بزارن منم واسشون درستش میکنم.

 خانوم مرادی لطفا شما هم بقیه ی همکلاسی های دختر کلاس رو در جریان قرار بدید و بهشون بگید که اگه عضو شن میتونیم واسه هر نظری برای کلاس٬ کل کلاس رو هماهنگ کنیم. خانوم زارعی لطفا شما هم کسایی رو که میشناسید زحمتش رو بکشید. ممنون 

 محمد گیان تو هم به بچه های مریوانی بگو.

وحید و میلاد شما هم زحمت بکشید به بجه هایی که شمارشونو دارید بگید.  بزارید وبلاگمون جذابتر و بهتر و مفیدتر بشه.

 

 ممنون بچه ها

این گونه نگاه کنید اینگونه

مرد را به عقلش نه به ثروتش

.

 زن را به وفايش نه به جمالش

 .

 دوست را به محبتش نه به کلامش

 .

 عاشق را به صبرش نه به ادعايش

 .

 مال را به برکتش نه به مقدارش

 .

 خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.

 اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

 .

 غذا را به کيفيتش نه به کميتش

 .

 درس را به استادش نه به سختیش

 .

 دانشمند را به علمش نه به مدرکش

 .

 مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

 .

 نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

 .

 شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

 .

دل را به پاکیش نه به صاحبش

 .

 جسم را به سلامتش نه به لاغریش

 .

 سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش...

چند پ ن پ برای خنده

به استادم ميگم لطفا كمكم كنيد دارم مشروط ميشم.ميگه:نمره ميخواي؟
گفتم:پ نه پ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاكي كه بايد بريزم به سرم رو ميخوام

 

مادر دانش آموز اومده مدرسه...معلم بهش ميگه با بچتون رياضي تمرين كنين...ميگه تو خونه؟
پ نه پ تو زمين خاكي...اكثر قهرمانا از زمين خاكي شروع كردن.

 


عاقد سر سفره عقد؛عروس خانم وكيلم؟پ نه پ دكتري!دعوتت كرديم سطح مجلس بره بالا!

 

به داداشم ميگم مگس نشسته رو مانيتور،ميگه:بكشمش؟
ميگم:پ نه پ بهش بگو بياد عقب وگرنه چشماش ضعيف ميشه...

 

نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس ...
راننده میگه می خوای سوار شی؟!
نَــه پَــس اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم

بدون شرح

یادمان باشدهر پس مانده اي که‌ زمین می اندازیم ، قامت یک نفر را خم میکند...

چند جمله ی جالب

هيچ وقت ظاهر زندگي ديگران را با باطن زندگي خودتان مقايسه نكنيد...!!!

 

ما محیط زیست را از پیشینیان به ارث نبرده ایم,بلکه از آیندگان به امانت گرفته ایم.
در حفظ و حراست از این امانت کوشا باشیم

بچه ها لطفا هر مطلبی که مینویسید عنوانش رو بنویسید. ممنون

میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …

فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …فقر ،حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند…

 فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …

فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …

فقر ، همه جا سر میکشد …


فقر ، شب را “بی غذا”  سر کردن نیست …

فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است …

باسط